20:00
خیلی جو زیبایی بود...همه با هم خوب بودن.دختر پسر با هم راحت بودن...همه حتما نمیخواستن مخ بقیه رو بزنن...هر چند که مخ منو داشتن میزدن 💔
خلاصه که همونجا زنگ زدم به حسنا گفتم خاااک بر سرت که نیمدی
اگه اینجا میومدی ب جای اینکه با کیان چت کنی ی دوست پسر ریل گیرت میومد
تقریبا بیشتریاشون سلیقه حسنا بودن.
و از اونجایی که من پارک رفتم تا فقط بشینم رو نیمکتاش😃تمام مدت پیش این پسرایی بودم که داشتن پارکور و ورزشای شبیه اون انجام میدادن بودم و خدایی اخلاقیاتشون مناسب بود واسه همین میگم طبق سلیقه حسنا بودن.
وای بعد...ی یارویی بود.من این داداشمونو ک دیدم فشار میخوردم که چراا حسنا نیمدههه...جدا از اخلاق بامزش...با تیله و توپ پینگ پونگ روپایی میزد.بعد کلا نسنسننسنسننسن وای ی ورزش باحالی رو انجام میداد که اسمشو نمیدونم.
مثلا تیله هه رو با پاش مینداخت بالا
بعد با زانوش مینداخت روی سینه اش
بعد ی پرش میکرد و تیلهه رو مینداخت بالا و سریع برمیگشت طوری که تیله دقیقا رو همون نقطه از سینه اش که بود منتها پشتش میوفتاد.
بعد اینو دوباره پرت میکرد و مینداخت پشت گردنش و یهو رو سرش پیداش میشد.
و چیز جالبی که بود میدونین چی بود!؟
گاهی بین انجام این حرکتا چندبار پشت هم طناب میزد.
دهنم باز مونده بود...ازش چند تا هم فیلم گرفتم با اجازش.
خلاصه که پشمام اصن.
پاتوقمو پیدا کردم.
من خودمم باورم نمی شد...