23:27
وقتی به این فکر میکنم که الان ۱۷ ساله دارم زندگی میکنم تعجب میکنم چون بنظرم خیلی کمتر از اینها زندگی کردم
ولی وقتی به این فکر میکنم که الان ۱۷ ساله دارم کنار مامان و بابام زندگی میکنم تعجب میکنم چون احساس میکنم خیلی بیشتر از اینها کشیدم از دستشون مثل ی مادری که کلافه شده از دست بچه های پنج سالش
وقتایی که با هم همکاری میکنن درست مثل پت و مت میشن،فقط باید بشینی و بخندی بهشون (مثالش این که دوتا آزمایش مختلف پیش دو تا دکتر مختلف داشتیم،جوابش که اومد مامانم یدونه رو برداشت و بابام یدونه رو تا هر کدوم برن پیش دکتر مربوطه و جواب ازمایشو نشونش بدن تا کار رو دوش یک نفر نیوفته،و چقدر دل اون دکتره شاد شده با این دوتا،ازمایش ها رو جابه جا برده بودن.مامان میگفت منشی عه تا وقتی که اونجا بودم داشت بهم میخندید...خنده هم داره مادر من بله💀)
و وقتایی که قهر و دعوا درستتتتت مثل تام و جری،اون یکی کرم میریزه این یکی جوابشو میده(مثالش این که امروز موقع برف بازی به بابا گفتم چندتا عکس ازم بگیره.مامان این وسط اومد تو یقه بابا برف ریخت.خالا این بدو اون بدو.هرچی این وسط من جز جیگر خوردم که ژست منو خراب نکنین.این وسط هم منظره پشتمو خراب کردن...هم مامان بابا رو هل داد بابا هم مامانو گرفت دوتایی افتادن رو من:)))))))))))))))))))))))
صدا جیغ هام تو کوه اکو میشد 😂
من و هادی که جمع سنامون رو هم ۳۰ هم نمیشه: مثل آدم برف بازی کردن👎🏻
مامان و بابام که جمع سناشون رو هم بالای ۹۰ میشه: سر همدیگر را در برف فرو کردن و غلت زدن بر تپه برفی و هل دادن یکدیگر از تپه و ادامه دادن این جنگ تا ماشین و گند زدن به صندلی های ماشین با برفی کردن آنها 👍🏻
محض رضای خداااا شماها پیر شدین
من خودمم باورم نمی شد...