امشب سالگرد پدربزرگم بود و توی تالار برنامه داشتیم و خب قاعدتاً فامیلای پدری مون که من خیلیییییییییییییی عاشقشونم هم بودن🤡👌🏻

دوتا از پسرای فامیل که خاستگارم بودن هم بودند،ولی یکی شون نبود که خب حقیقتا به کجام بگم خوبه.

رفتم و سر میز خالم نشستم بعد خاله ی نگاه به چپ ی نگاه به راست کرد و گفت خب دومادا رو به مام معرفی کن

یدونه از دومادا که تو دید نبود😂یدونشون هم نیومده بود.یدونشون هم وسط مجلس اومد

این پسرمون هم ماشالا بزنم به تخته خوش هیکل و خوش تیپ و یکم خوش قیافه🌚😂(خداییش مورد پسنده)

هیچی دیگه من اومدم شوخی کنم گفتم خاله دیدین دوماد چقدر پسره کاری ایه(از لحاظ اخلاقی و رفتاری میگم) خالم گفت خیلی بهم میاین که. الان تو خودت این مدلی دوست نداری !؟

منم به طور اتفاقی،یهویی و سریع گفتم چرا😂

خاله ها:آیا ما برای تو جک ایم!؟🤡

پس چرا نمیگی بیان خاستگاری!؟

حقیقتا هیچ وقت نمی‌خوام اینکارو کنم...کاش هیچوقت سرم به سنگ نخوره و فکر ازدواج چه تو این سن چه تو ۱۰ سال اینده،چه با فامیل چه با پسر قصاب سر محل،به فکرم نزنه.

من به هیچ عنوان مسئولیت ازدواج و خانواده رو نمیپذیرم.

نمی‌خوام ی خانواده گه اخلاق تشکیل بدم و فکر اینکه من ی خانواده مثل خانواده خودمون تشکیل بدم یا اینکه ممکنه بچه هام از من متنفر باشن منو میکشه،اینکه بچه هام یکی رو بیشتر از من دوست داشته باشن،اینکه یکی مثل مامان و بابای خودم بشم...

خلاصه که امیدوارم حتی شده به دروغ،بتونم گرایشمو همینی که هست نگه دارم.این برای خودم بهتره.حتی اگه زندگی به کامم تلخ بشه

+تازه چشمم داره به روی خاندان پدری باز میشه

و این حقیقت که همشون عاشق منن و من ازشون متنفرم اذیتم می‌کنه🤡

خب مگه مجبورین انقدر اخلاقای خاله زنکی داشته باشین!؟