01:14
امشب سالگرد پدربزرگم بود و توی تالار برنامه داشتیم و خب قاعدتاً فامیلای پدری مون که من خیلیییییییییییییی عاشقشونم هم بودن🤡👌🏻
دوتا از پسرای فامیل که خاستگارم بودن هم بودند،ولی یکی شون نبود که خب حقیقتا به کجام بگم خوبه.
رفتم و سر میز خالم نشستم بعد خاله ی نگاه به چپ ی نگاه به راست کرد و گفت خب دومادا رو به مام معرفی کن
یدونه از دومادا که تو دید نبود😂یدونشون هم نیومده بود.یدونشون هم وسط مجلس اومد
این پسرمون هم ماشالا بزنم به تخته خوش هیکل و خوش تیپ و یکم خوش قیافه🌚😂(خداییش مورد پسنده)
هیچی دیگه من اومدم شوخی کنم گفتم خاله دیدین دوماد چقدر پسره کاری ایه(از لحاظ اخلاقی و رفتاری میگم) خالم گفت خیلی بهم میاین که. الان تو خودت این مدلی دوست نداری !؟
منم به طور اتفاقی،یهویی و سریع گفتم چرا😂
خاله ها:آیا ما برای تو جک ایم!؟🤡
پس چرا نمیگی بیان خاستگاری!؟
حقیقتا هیچ وقت نمیخوام اینکارو کنم...کاش هیچوقت سرم به سنگ نخوره و فکر ازدواج چه تو این سن چه تو ۱۰ سال اینده،چه با فامیل چه با پسر قصاب سر محل،به فکرم نزنه.
من به هیچ عنوان مسئولیت ازدواج و خانواده رو نمیپذیرم.
نمیخوام ی خانواده گه اخلاق تشکیل بدم و فکر اینکه من ی خانواده مثل خانواده خودمون تشکیل بدم یا اینکه ممکنه بچه هام از من متنفر باشن منو میکشه،اینکه بچه هام یکی رو بیشتر از من دوست داشته باشن،اینکه یکی مثل مامان و بابای خودم بشم...
خلاصه که امیدوارم حتی شده به دروغ،بتونم گرایشمو همینی که هست نگه دارم.این برای خودم بهتره.حتی اگه زندگی به کامم تلخ بشه
+تازه چشمم داره به روی خاندان پدری باز میشه
و این حقیقت که همشون عاشق منن و من ازشون متنفرم اذیتم میکنه🤡
خب مگه مجبورین انقدر اخلاقای خاله زنکی داشته باشین!؟
من خودمم باورم نمی شد...