قضیه از این قراره که ما نزدیک ساعت ۱۱ شب،در حال برگشت از یکی از مهمونی ها با خاله و مامانم و هدی و حسنا و حانیه بودیم.

مامانم و هدی رو سر خیابون پیاده کردیم چون مامانم میخواست برامون آب هویج بستنی بگیره

خاله میخواست ما رو با ماشین برسونه و برگرده دنبال مامانم چون حاضر شدن سفارش ها طول می‌کشید.

در همین بین بحث این شد که دو ماه دیگه حسنا کنکورش رو میده اما من باید یک سال و دوماه برای دادن کنکور صبر کنم.و هر بنی بشری که نزدیک منه میدونه چقدررررر از این موضوع بدم میاد.

من که این حرفو از حسنا شنیدم بشدت لج کردم و توی دلم ی« گور بابای ترسو بودنتون »گفتم و این کلیپ رو بهشون نشون دادم.

از عمد صدای کلیپ رو هم بلند کردم تا آهنگ ترسناک بلند و واضح پخش بشه.

نزدیک یک دقیقه از پخش کلیپ گذشته بود و دوستان مشغول به فحش کشیدن من بودن که پیچیدیم توی یک کوچه باریک دو طرفه...

از اون سمت یک ماشین دیگه که خدا لعنتش کنه فکر کنم پراید بود،اومد و نورش رو انداخت تو چشمامون

در همون لحظه،باز هم خدا مسبب این اتفاقو لعنت کنه،یک پیرزن با چادر رنگی از جلوی ماشین ما رد شد و...

در یک کلام بگم ما منفجر شدیم و ریدیمممم به خودمون

جیغ زدیم و سه تایی پریدیم گوشه ماشین و اون پیرزن رو با انگشت نشون دادیم و بنده خدا اون هم انگار که با اون پیرزن توی کلیپ همدست باشه،ی جوری به ما نگاه کرد که دو مرتبه ریدیم به خودمون.

خلاصه خالم هم انگار این چیزا براش طبیعی باشه که ما یهو جیغ بزنیم،ما رو ته همون کوچه پیاده کرد چون از شانس گوهمون خونه مون کوچه روبه رویی کوچه ی پیرزن اینا بود.

از این طرف حسنا و حانیه با ترس و ارز و من درحالی که هم میلرزیدم هم نفسم از شدت خنده بالا نمیومد از ماشین پیاده شدم...زنگ در رو زدیم ولی انگار قرار بود ی فیلم ترسناک واقعی باشه چون کسی در رو باز نکرد و ما همش نگاهمون به کوچه پیرزن اینا بود...

بالاخره بعد از یک دقیقه که انگار پنج دقیقه بود در باز شد و ما رفتیم داخل...حسنا رفت سمت پله هایی که به حیاط میخورد و حسنا اصرار داشت که ی صدایی از اونجا میاد و من داشتم به جون دوست پسر نداشته اش قسمش میدادم که گه نخوره و فقط بیاد تا بریم بالا...

با بدبختی کشوندیمش سمت آسانسور که همون لحظه در آسانسور باز شد و ما خودمونو توی ایینه دیدیم و دوباره جیغ زدیم ولی این بار بدون دلیل 😂

تمام مدتی که تو آسانسور بودیم هم من از وکنا و سریال استرنجر تینگس حرف زدم و کاری کردم که باور کنن روح شیطانیش اینجاست...

به طبقه دوم که رسیدیم خواستم بیام بیرون که این دوتا مثل کسایی که دچار اسکیزوفرنی شدن دستمو گرفتن کشوندن تو آسانسور و گفتن نه نمیشه ما میترسیم باید با ما بیای 😂😭

مثل کسایی که گروگان گرفته شدن رفتیم طبقه سوم،که چراغ های اون طبقه شروع کرد به چشمک زدن(توی سریال استرنجر تینگس این نشونه این بود که وکنا یا همون روح شیطانی تو اون مکان حضور داره).

دوباره با حالتی که هر لحظه امکان داشت به خودمون برینیم وارد خونه شدیم و من اول همه چراغ ها رو روشن کردم و شروع کردیم به باز کردن در همه اتاق ها و دستشویی ها و حمام و لاندری و چک کردنشون که خالی باشن😂

آخر سر هم تا وقتی که خاله برگرده اونجا موندم اما موقع برگشتن حانیه کرم ریخت و گفت:راستی،پنجره اتاقم باز بود...

منم بهش یک «خوب بخوابی تا ابد»گفتم و با خنده شیطانی برگشتم طبقه خودمون😂

تا روز بعدش هم نه من با حسنا حرف زدم نه اون با من چون هر دو معتقد بودیم اون یکی اسکیزوفرنی داره و وای از ترس ما از بیماری های روانی...

واقعا نمیدونم مردم چرا از فلیمایی مثل احضار و آنابل میترسن وقتی امکان داره همکلاسی شون،هم دانشگاهی شون،همکارشون یا هر کس دیگه از نزدیکانشون دچار بیماری روانی باشه...

حداقل زامبی و روح واقعی نیست...یا جن اگر واقعی باشه باز به دنیای انسان ها دسترسی نداره...ولی اونی که مشکل روانی داره ممکنه کنارت باشه و ندونی...

وای واقعا ترسناکه...لعنت بهش انقدر فیلم راجب این چیزا دیدیم که اسمش میاد میگرخیم 😂😭

+این یکی از جذاب ترین خاطراتم بود...

چون نه تنها از خنده،بلکه از ترس و گریه هم در حال خفه شدن بودیم.