22:55

...

ادامه نوشته

22:09

فاز گرفتن با چوب شور،اون هم با چوب شوره کنجدی>>>>>>

23:01

+خب...اجرا رو انجام دادم و گس وات!؟عفریته رو به روم نشسته بود🤡

+شعری که مهدیه درباره معلم ها سروده بود...به معنای واقعی کلمه بی نظیر بود.

+دکامین حامله است:)) من عاشق این معلمم....متینی متینی گفتناش وسط برنامه ها😂😭

تازه برگشته بود میگفت نمره ورزش همه تونو صفر میدم اسم منو توی شعر نیاورده بودید

خدایا خوش به حال خانوادش که دارنش:)

+آرونی بعد از دو سال سنش رو گفت و پشمام...طرف ۴۶ سالشه ولی ۲۶ میزنه:))...جدا از پوست و شادابی صورتش،اخلاقیاتش به دختر ۲۶ ساله میخوره

روی یک بادکنک نوشتیم پسر ۱۲ ساله آرونی و روی اون یکی هم نوشتیم دختر ۸ ساله آرونی😂(شوخی)این دوتا رو دادیم دستش...انگار نوزاد گرفته باشه🤦🏻‍♀️

+سر زنگ مقدم صندلی داغ گذاشتیم و این زن مظهر زیبایی باطنی و ظاهریه:)

هر چی از خوبیش بگم من گفتم.

+تمام زنگ ها،معلم ها رو با برف شادی خفه میکردیم و کلا امروز مدرسه پارتی بود...از این کلاس می‌رفتیم اون کلاس چون اونا جشن میگرفتن...اون کلاس میومد سر کلاس ما چون ما جشن داشتیم.

بساط رقص و خنده و سم بازی فراهم بود😂

+سر زنگ اسدی بادکنک دقیقا کنار گوشش ترکید و تقریبا پنج ثانیه بعد جیغ زد و پرید😂این معلم هم برام خیلی عزیزه>>>>>

+امروز موهامو ی مدل خاصی درست کرده بودم و از مقنعه بیرون گذاشته بودم و دوباره شوخی های بچه ها😂

+انرژی فقط یک کلام=متینی علیه السلام

ادامه نوشته

18:28

امروز رفتیم مدرسه و بخوام صادق باشم اونقدرا هم درس نخوندیم بیشتر خوش گذرونی بود.

خانوم بوغیری برامون بستنی سفارش داد و گاد چقدر خوشمزه بود،هوا هم گرممممم،خیلی چسبید.

البته خیلی چیزای دیگه هم چسبید...مثلا سر زنگ محیط زیست توی آمفی تئاتر نشسته بودیم که زانوم بشدت سوخت و یخ زد...دیدم بله،الهه خانوم قمقمه مو برداشته و آب یخ رو زانوم خالی کرده

با خودم گفتم عیب نداره این همه من کرم ریختم یه ذره هم این

این یه ذره شد خیس کردن دو تا پاچه شلوارم از بالای زانو تا مچ پا (این وسط پریود هم بودم و به قول حوریه نزدیک بود آب و خون با هم قاطی شه 😂)

خلاصه تو حیاط با بچه ها نشسته بودیم که خشک بشم،دیدم عدالتی داره میاد بطری آبش رو پر کنه...رفتم کنارش گفتم این عشق شما الهه سرتاپامو خیس کرده

گفت مگه اونم از این کارا بلده

گفتم اره

گفت عه!؟ چه خوب🤡 و همون لحظه شاهد خالی شدن بطریش رو من بودیم و فهمیدم زوج خیلی بدجنسی ان.

مقنعه و آستین هام هم خیس شد

رفتم بالا پیش الهه و حسنا و اونجا هم ی جنگ رخ داد و با بطری همو تهدید میکردیم،از اونجایی که دلم نمیومد خیسشون کنم اعلام صلح کردم.رفتم طرف حسنا که طی یک حرکت بطری شو که پشتش قایم کرده بود رو خالی کرد رو صورتمو و کل مقنعه ام خیس شد

در واقع تنها جایی که خیس نشد کمرم بود چون اعلام عمومی کرده بودم که پریودم😂

بعد از اینکه مدرسه تموم شد اومدم خونه و لباس هامو عوض کردم و رفتم جلسه

بچه ها (همکلاسی های مدرسه قبلیم)راجب اوضاع مدرسه حرف میزدن و ی چندباری که اسم حدیث اومد اینطوری بودم که:خیلی خب دیگه بسه.

میخوام برای روز معلم برم مدرسه قبلیم،میدونم که ازشون متنفرم ولی لازمه که ببینمشون...

+هات چاکلت واقعا خوشمزه است

23:20

حوریه: چرا امروز تو انقده خوشگل شدییی!؟(در حال کشیدن لپام)

...

خانوم مقدم مثل همیشه امروز برامون آبنبات چوبی آورده بودن و ما هم که منتظر ی چوب شور یا ابنباتیم تا باهاش فاز سیگار برداریم. این وسط من داشتم با دوستام از راه پله میومدم پایین،همون موقع مطهره دخترخالم که راهنمایی عه رو دیدم...

+این چیه!؟

_(با حالت و لحن لاتی)سیگاره.نمیدونستی!؟

همون موقع معلم زبانمون از پشتم ظاهر شد یدونه زد پشتم و خندید😂

...

امروز بیشترین دیدار رو با عفریته داشتم و فقط یا خدااا

هر جا من میرفتم،بود و هر جا اون میرفت،من بودم

در حالت ها و مکان هایی میبینمش که همینطوری مثل چوب خشک میمونم

مثلا امروز لب سکوی نشسته بودم،زنگ بعدش هم پرسش جغرافیا داشتیم،از سر شوخی اومدم گفتم خب دیگه نوبتی هم باشه نوبت پرت شدن از این بالاست و فاز خودکشی گرفتم و به صورت فی البداهه ی سری کصشر خنده دار جهت از بین بردن استرس بچه ها به عنوان وصیت گفتم(عکس رو از تو سایت مدرسه برداشتم😂🤦🏻‍♀️)در همون لحظه مبارک این عفریته خانوم حضور پیدا کرد و کاش فقط رد میشد.نمیدونم چرا ولی مدلش اینطوریه که ببینید من اینجام.یعنی رد نمیشه پنج دقیقه همونجا میمونه بعد بیخیالت میشه.

حالا جدا از اینکه بچه ها کلی خندیدن بهم چون جلوی این بشر تو ی حالت خیلی منحرفانه ای نشسته بودم🤦🏻‍♀️...دو بار هم زنگ تفریح اومد تو کلاسمون و منم که روز اول پریود،داغونه داغووون

کف کلاس زیرانداز پهن کرده بودم و دراز کشیده بودم.البته بقیه هم همراهیم کردن انگار اومدن سیزده به در😂 خلاصه عفریته جانو که دیدم همه دردام که یادم نرفت هیچ،ی سری درد جدید هم بهم اضافه شد😂

به معنای واقعی کلمه،امروز همه جا جلوی چشمم بود و حضور داشت

....

دیت نمیدونم چندم الهه و عدالت به مدت ۲۵ دقیقه،فاکینگ ۲۵ دقیقه انجام شد و نمیدونم واقعا دو نفر که وقتی بهم میرسن انقدر کم حرف میشن چه کاری میتونن تو ۲۵ دقیقه انجام بدن (استغفرلا)

ولی بعدش که الهه اومد خیلی گرفته یا شوکه بود و من حسنا حسش کردیم و برنامه ریختیم تا زنگ تفریح بریزیم سر عدالت(شوخی میکنم😂،سر ی سری حرفا و راهنمایی ها در رابطه با الهه و عدالت،خیلی با عدالتی صحبت کردم و خیلی نزدیک شدیم بهم.دوستمه و اذیت نشدنش برام تو اولویته)

از اونور نمی‌خوام الهه هم اذیت بشه برای همین امروز همه تلاشمو کردم تا با چت کردن باهاش و خندوندنش حواسشو پرت کنم،از اونور به عدالتی راهنمایی میدادم و از ی طرف دیگه ی بحث سکرت با حسنا داشتم و میترسیدم پیام اشتباهی توی پیوی شخص دیگه ای بدم😂🤦🏻‍♀️

امیدوارم الهه به خودش بیاد،وقتی باهاش حرف میزدم یکدفعه گفت دوست دارم فردا تمام نامه ها و کادو هایی که عدالتی بهم داده رو جلوی چشماش بندازم سطل اشغال...

و کاش میدونستم یهویی چی باعث شده انقدر شاکی و متنفر بشه.

وقتی امروز داشتن حرف میزدن دو سه بار چکشون کردم(بین خودمون بمونه😂)چندبار شروع به خندیدن کردن و نمیدونم چی شد یهو...

با عدالت هم حرف زدم و ازش پرسیدم ولی بیشتر نگران شد و عذاب وجدان گرفت چون نمی دونست چیکار کرده که الهه ناراحت شده...

...

کاش فهمیدن ادما انقدر سخت نبود...واقعا کاش.

18:23

+بابا چرا سیب زمینی منو خوردی!؟

_صد بار گفتم اسمتونو رو وسایلتون بنویسین.اسم نداشت که

چقدر این مرد نمکه.دیگه داره به شوری میزنه

نسنسنسنسننسن دلم میخواد خفش کنم 😭

سیب زمینیامو خووردددد

01:11

حسنا خطاب به حورا : فکر کنم الان هشت ساعته که روی این مبلی

حقیقتا پارمم واقعا فکر کنم حورا کلا یک ساعت بیدار بود

زندگی مجردی اینطوریه ساعت نه صبح تازه میخوابی

ساعت پنج بعد از ظهر میای روی مبل و میزاریش رو حالت ماساژور و تا هشت شب دوباره میخوابی و تازه بلند میشی با اکیپ سوسیس و رب میزنی و یکم میری برف بازی و بعدم تا ساعت شش صبح فیلم و سریال میبینید و کلی هم این وسط خوراکی و غذا میخوری و اضافه وزن پیدا میکنی

و ی سری چرت و پرت راجب پسرا با هم میگین و آخرشم به این نتیجه می‌رسیم که تف تو هیکلمون اگه ی روز مسئولیت ازدواجو گردن بگیریم

ادامه نوشته

23:15

ملت چطوری تو خونه درس میخونن!؟

یک ساعت و ربع خوندم دهنم سرویس شد

بنظرم درس خوندن فقط تو مدرسه معنی میده

خونه واقعا جای درس خوندن نیست،نه به خاطر فضاش.

بلکه به خاطر فضاش 😂

نمبدونم منظورم و فهمیدین یا نه ولی خوب قاعدتا وقتی شما میری تو کتابخونه یا مدرسه درس بخونی جو میگیرتت و واقعا درس میخونی

ولی جو خونه اینجوریه که: هی! بیخیال دنیا،بیا سریالتو ببین.

18:24

تلویزیون: می‌دانستید گوریل ها میتوانند انگشت شصت خود را تکان دهند!؟ انگشت شصت پای گوریل ها برای انها نقش انگشت شصت دست انسان را دارد.

من: وا خب مگه انسان ها نمیتونن انگشت شصت پاشونو تکون بدن؟

+ تو میتونی همون‌طور که با دستت وسایلو برمیداری با انگشت پات هم برداری!؟

من: بلند کردن انواع وسایل سنگین و سبک با انگشت پا

+ گوریل کوچولوی من :)

سننسنسننسنسنسننینت من کوالام نه گوریللللل

14:42

اومدم برای ولنتاین از اینا بخرم

دیدم تو کپشن نوشته: با احترام 530 تومان

داداش تو اصلا احترام حالیته!؟

نه جدا میگم،530 تومن!؟

کم نباشه ی وقت.

21:51

آرزوی داشتن دوست پسری مثل کیان رو باید با خودم به گور ببرم

چون دوست پسره حسناست نه من😂

20:18

اگه فرانسه ی گل دیگه بزنه امسال رل میزنم 🤡

+مهم نیست که فرانسه برد یا نه،مهم اینه که ی گل دیگه زد و من به هر حال رل میزنم.

بای بای سینگلی👋🏻👋🏻

17:21

دیروز که از مدرسه اومدم مامانم خونه نبود،گرفتم خوابیدم

خواب دیدم که وقتی از خواب بلند شدم ساعت پنج صبحه و باید آماده بشم و برم مدرسه و روان شناسیمم نخوندم

آقا حالا مامانم به موقع رسید و بیدارم کرد وگرنه از شدت استرس تو خواب سکته میکردم.

مامانم اومد بیدارم کرد گفت بیانکا من که بهت پیام دادم گفتم چایی برام دم کن تا برسم خونه،چرا چایی نداریم!؟

حالا من اشفته هنوز نفهمیده بودم که خواب بوده

رو به مامانم:مامان چی میگی چایی چیه من الان باید برم مدرسه روان شناسیمم نخوندم

مامانم که میدونست تازه ساعت هفت شبه:تو چی میگی مدرسه چیه چرا چایی دم نکردی!؟

دوباره من:مامان من روان شناسیمم نخوندم بعد برم چایی دم کنم!؟ بابا الان سرویس میااااد

مامانم که پشت سر هم پلک میزد و در آخر رفت بیرون در رو بست تا به خودم بیام 💀

جدن پاییز با همه قشنگیاش ی بدی داره

اونم اینه که با خواب بعد از ظهرش از زندگیت میوفتی

12:45

من رو به مامانم : آدم عاقل از یه سوراخ دو بار گزیده نمیشه

پنج دقیقه بعد من: سلام خسته نباشید،عذر میخوام برای سفارش لنز طبی تماس گرفتم.

+وضعیت چشمم بهتر شده...ممنون از کسایی که تو گفتینو جویای حال چشمم شدن 💀

++شماهایی که نگرانم بودین بعد از خواندن این پست: آیا ما برای تو جک هستیم بیانکا !؟

22:35

میخوام ی نصیحت بهتون بکنم...

هیچ وقت،تاکید میکنم هیچ وقت چت های چند تا پسر با همو نخونید 💀💀

علی تلگرامش وصل نمیشد،برای کارای دانشگاهش لازم داشت،رو تلگرام من اد اکانت کرد...وقتی کارش تموم شد یادش رفت خارج شه از حسابش:)))))

منم که موقعیت رو مناسب دیدم گفتم بیام ازش سوژه گیر بیارم.

آقا...ریدم اصن.اینا چی بود دیگههه 💀

از چشمام برای دیدن ی سری حرفا معذرت میخوام.

حالا داداش من که هیچی از اول ذاتشو میشناختم...ولی کل تصورم راجب دوستاش و نخبه های عزیز دانشگاه شریف بهم خورد 💀💀💀

باباااااععع 💔

فرض کن رتبه ۴۷ کنکور ریاضی برگرده تو گروه دانشگاه بگه «کونم نمیاد»💀🗿

حاجی آخه نمیگی شاید ی دختر فضول بخواد حرفاتونو بخونه باید چ خاکی تو سرش بریزه!؟

تو پیوی ها....واییییی خدایا.

اصن من هیچ من نگااااه

12:10

‏دوستان ادکلن با ماندگاری بالا و کیفیت خوب چی پیشنهاد میکنید؟ زندگیم خیلی بو گوه میده.

11:02

میخوام برم طبقه بالا و دو اسکل عالم رو(حانیه و حسنا)با صدام بیدار کنم.

این چند وقت هر موقع زیاد میخوابیدم ژالان پیام میداد که:

خرس قطبی بیدار شووو

کوالاااا

بعدم نوتیف پیامش با انبوهی از نوتیف های تلگرام رگباری میومد و بیدارم میکرد.

حالا میخوام برم و با صدای رسا بخونم:

مثل تموم عالم

حال منم خرااااااااابههه

خراااااااابههه

بیدااااار شییییید

بیداااااار شیییید

اره خلاصه همینه که هست.👍🏻

18:09

یا یکی تون همین الان شوهر می‌کنه و عروسی میگیره 

یا خودم میام میگیرمش و یه عروسیه بزن بکوب دار حسابی میگیرم

آقا من عروسی میخوام

هیچکی عروسی نمیکنه چرا

باور کنید خسته شدم از بس رقص چاقو تمرین کردم😂🌝

عروسی کنید که من می‌خوام حضور پررنگ و فعالی داشته باشم تو عروسیتون 

18:34

من بعد از اينكه موهامو پسرونه زدم:

حالا كه دارم فكر ميكنم اونقدرام زشت نشدماااا...چقدر بهم مياد👌🏻

چند دقيقه بعد:كصشر گفتم ارايشگره تر زده ب موهام

چند دقيقه بعد تَر:بيخود...هر كي گفت زشت شدي بر ميگردم بهش ميگم:اها يعني تو خوشگلي؟!

مجددا چند دقيقه بعد تَر وقتي وارد يه جمعي ميشم:الله اكبر اين همه جلال الله اكبر اين همه شكوووه

خوشگل شدم بابا چرت گفتم

شبيه اين مدل موي جونگكوكه

واي

الان كه دقت ميكنم خودشه...ولي خب من اونقدري موهامو كوتاه كردم كه به زور ي تيكه اش رو تونستم با كش بالآي سرم ببندم

بقيش ب صورت باز اطراف گوشم پخشه

ولي موهاي جلوي صورتم همينطوريه....

چرا دارم با رسم شكل توضيح ميدم؟!😐

اصلا چرا دارم توضيح ميدم!؟😐

بيخي

روزتون خوش

باي

+وقتايي كه دو ساعت با زحمت خط چشم ميكشم و پنج دقيقه بعدش حواسم پرت ميشه و چشمامو ميمالونم و همه خط چشم و ريمل رو پخش ميكنم رو صورتم از خودم متنفر ميشم💀🗿

11:42

بلند کردن این کتاب ها هم سخته...

چه برسه به حفظ کردن و یاد گرفتنشون:))

کنکور رو فقط باید به چشم یک امتحان نگاه کنید...نه بیشتر

امیدوارم همتون اونطور که میخواید موفق بشید....و بدونید که اگر هم به نتیجه دلخواهتون نرسید هم باز چیزی ازتون کم نمیشه خب!؟:))

#Theo #Zhalan#Negar#Neshat#Goodi2

صبح ساعت شش بیدار شدم...حقیقتا پابندم موقع خواب نمیدونم به پاچه شلوارم گیر کرده بود یا چی...به هر حال اذیت میکرد😂

با چشای بسته بلند شدم بازش کردم

یهو صدای داداشمو شنیدم که بلند شده و حاضر شده واسه کنکور

همینطوری که خواب بودم گفتم موفق باشه ایشالا

یهوووو یه صدای گرومپ وحشتنااااک اومد...گفتم عی بابا حیف شد پسر خوبی بود خدا بیامرزتش 😔😂

واقعا آنقدر صدای بلندی بود گفتم شاید علی مثل من استرسیه وقتی استرس میگیره سرگیجه میاد سراغش...لابد سرش گیج رفته مغزش خرده به میز و مرده

خلاصه که یه فاتحه خوندم و خوابیدم 😂😂😂

الان بیدار شدم دیدم که رفته...سالم و سلامت

حقیقتا من خیلی تو کاره نفرینم...یعنی جاش باشه نفرینای بدجور میکنم 😐

بچه بودم ی بار آنقدر علی اذیتم کرد گریون اومدم تو اتاق رو تختم افتادم...همون‌طور که داشتم به خدا غر میزدم گفتم:خدایا بسه دیگه...خسته شدم...چرا علی نمیمیره 😂🤝🏻

خلاصه که تو طول امسال هم همش میگفتم اذیتم میکنی شب کنکور همه نفرینام میاد سراغت...همیشم مسخره میکرد میگفت به دعای گربه سیاه باروون نمیاد

حالا دیشب که شب کنکورش بود نمیدونم چی شده بود نظرش تغییر کرده بود😂یه چند دقیقه اومد بغلم کرد😂منم ادا در آوردم و لپشو کشیدم و اینا...

لپ کلام....از من بترسید...همین🤝🏻😂

15:52

اهم اهم

ب نام خدا

امروز اينجام كه يكي از سوتي هامو تعريف كنم...بعله 

سوتيه اين دفعم خيلي مشابه با يكي از سوتي هاي جانانه😂

اقا حدود دو ماه پيش يه روز از مدرسه اومدم خونههه

ساعت نزديك هاي سه بود و تنها بودم،بسياااااااااااااار تشنم بود و اب داخل يخچال خنك نبود،پس در فريزر رو باز كردم تا يخ بردارم كههههههه

يك عدد بستني شكلاتي خوشمزه ديدم

اقا با همون زبون تشنه برداشتم اين بستني رو ريختم تو يه كأسه بزرگ(از اين بستني ليتري يا اسكوپي ها بود)

روش موز خرد كردم با يكم گردو....سس شكلات رو برداشتم و كلي رو بستني ريختم

و اماده شد تا بخورمش...

از اونجايي كه تشنگي بهم فشار اورده بود و هوا نسبتا گرم بود،يه قاشق برداشتم و پر از بستني كردمشو و بردم سمت و دهنمو...فوتش كردم😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐

بعد كه متوجه سوتيم شدم يه نگا به چپ،يه نگا ب رأست ديدم كسي نيست مسخرم كنه

پققققققق زدم زيره خنده😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂

خلاصه ك خيلي تشنگي بهم فشار اورده بود

+نحوه درست كردن بستني فقط براي شماهايي بود كه روزه بودين تا عذاب بكشين😂💀

هيچ ضرورته ديگه اي هم نداشت به همين بركت قسم😂😔(*وي خودش روزه است😭😐)

 

00:12

رفته بوديم اتاق فرار قصر جن زده(هموني كه جانان رفته بود😂)

بعد اقا يه تيكش بود كه نگهبان قصر بهمون ي اتاق داد و گفت نبايد از اين اتاق بياين بيرون(جزو سناريو بازي بود)

بعد ما سرنخ ها رو دنبال كرديم و اومديم و اومديم تا رسيديم به بيرون اتاق

يه چند دقيقه كه بيرون بوديم يهو نگهبانه أومد تو داد زد سرمون گفت:مگه نگفتم نياين بيرون از اتاق؟!چرا اومدين بيرووووون؟

بعد همه ترسيده بوديم

يهو منو حديث با هم گفتيم:دستشويي داشتيم دنبال دستشويي بوديم💔😭

يعني تلپاتي در هر شرايطييييي@-@

دارم ميترسم از خودمون خيلي عجيبيم ما دو تا با هم

خيلييييييييي خوش گذشت حتما بريد من پيشنهاد ميكنم

+براي سومين بار بغلم كرد

ولي اينبار منم بغلش كردم:")

قلب هامون براي اولين بار مكمل هم شد❤️

++نظرات رو فردا تأييد ميكنم:)

بخشيددد:))

13:04

من هيچ وقت نمك نميپاشم رو زخمه كسي...

بخوام يا أسيد ميپاشم يا جوهر نمك،كه قشنگ طرف دهنش صاف شه😂💔

 

fty نوشت

 

عاقاااااا نمد چطوري ولي يهو كلي خاطره باحال يادم اومد

همش دارم بهشون ميخندم😂

جدا جدا بايد پست بزارم و تعريف كنم ولي خيلي زور داره😐😂

مسئولين رسيدگي كنن لطفا😂

+ايشالا تو پست هاي بعد ميزارم خاطره ها رو

21:07

چرا وقتي شوهره دختر خالم...

بهم گفت عيدتون مبارك...

من در جوابش گفتم:خواهش ميكنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐

 

*محو شدن و لفت دادن از زندگي

23:31

+امروز رفتيم از صبح مدرسه و كارهام جشن رو انجام داديم،ساعت چهار تا شش يه سانس از جشن بود و ساعت هفت و نيم تا نه هم يه سانس

ميتونم به جرئتتتت بگم ك افتضاح و در عين حال محشر ترين شبه زندگيم بود😐

و خب از ساعت يازده رفته بوديم مدرسه تا ساعت ده شب

و من از يازده تا حدوداي هشت فقططططططط داشتم ميخنديدم و جرررررر ميخوردم😂😐

اما

اخراي جشن يعني حدوداي ساعت هشت  گريه ام گرفت...😐😂

كسي هم هنوز دليلش رو كشف نكرده😐

و خودم هم نميدونم چ مرگم بود فقط هر كي ازم ميپرسيد چي شده رو بغل ميكردم

و تقريبا گريه ميكردم

و نكته جالبش هم اين بود كه كلا شايد پنج قطره اشك ريختم😐🚶🏻

خيلي سخته كه نتونم گريه كنم و نميدونم چرا اينطوري ميشه

در طول اين چهار سال تاحالا تو مدرسه گريه نكرده بودم،تو خونه هم فوقش دو سه بار

ب هر حال واسه همه عجيب بود و خودم هم هنوز نفهميدم چ مرگم بود

++شب خوبي بود،مهديه كنارم بود،حانيه كنارم بود،🌻Hكنارم بود،ياسم كنارم بود،مبينا كنارم بود:"

+++اخرش هم مبينا گوشي مامانشو كش رفت(گوشي خودشو نياورده بود)بعد گوشي رو تو استينش قايم كرد و ما پوشش داديمش،اون هم كلي ازمون عكس گرفت😂

++++چرا گريه كردم؟://

رو مخم رفته اين موضوع

ولي هيچكس نفهميد خداييش،مهديه و حانيه و ياسم فهميدن چون تو كلاس بودنو داشتن تمرين ميكردن منم از سالن اومدم بيرونو و اومدم تو كلاس سرمو گذاشتم رو ميز يه خورده هق هق كردم،🌻H هم تو سالن كنارم نشسته بود فهميد داره شونه ام ميلرزه و هق هق ميكنم دستشو گذاشت رو شونم:||

دستشو ك حس كردم بدتر گريه ام گرفت😐🚶🏻🚶🏻

مبينا هم همش تو بغلم بود بدبختو هي بغلم ميكردم سرمو تو سينش قايم ميكردم و هق هق ميكردم😐🚶🏻🚶🏻🚶🏻🚶🏻🚶🏻

ناظممون هم فهميد گفت همه برن ب درك تو چرا ميزاري كسي روزت رو خراب كنه

و مني ك نميدونم چرا گريه ام گرفت:////

+++++چراااااااا اخههههههه چراااااااا گريه كردمممممممم؟!؟؟؟؟🔪🔪🔪🔪🔪😐