01:48

حوریه هم ازدواج کرد🥲🥹

امیدوارم هم خوشبختی نیکی و هم خوشبختی حوریه رو به چشم ببینم🫂💙

دو تا از صمیمی ترین دوست و رفیق هایی که بهم زندگی یاد دادن

00:11

امروز مراسم عقد دوستم نیکی بود و انقدر خوشگل شده بود که هیچی نمی تونستم بگم:)))

هر دفعه نگاش میکردم گریه ام می‌گرفت

وای خدا من چطوری تحمل کنم که دیگه هر روز تو رو نبینم؟! :))))

09:59

روز آخر یازدهم:)

ادامه نوشته

22:55

...

ادامه نوشته

21:09

امروز با بچه ها بعد از مدرسه ۱۶ نفری رفتیم سینما...و گاااد

چرا انقدر خوش گذشت!؟😭

ساختن خاطراتی که قرار نیست بعد از دبیرستان تکرار بشه دردناکه

وای خیلی معرکه بود،فیلم فسیل رو دیدیم و وقتایی که آهنگ داشت ی قر ریز میومدیم😂...بچه ها هم همخونی میکردن و دست میزدن

ی پسره بود بالاترین ردیف نشسته بود...خدا لعنتمون کنه که بهش خندیدیم😂😭ولی ی جوری می‌خندید انگار داشت میزایید

ی تیکه هم بود کراکتر گفت:من به این پسر دختر نمیدم

یهو از همون ردیف بالا صدا ی پسره اومد :چرا نمیدی!؟(با ریتم آهنگ تصور کنین)

جای متینی واقعا خالی بود..خنده هایش ادمو منفجر می‌کنه😂

جای حوریه هم همینطور،اینطوری مجبور نبودم تنهایی قر بریزم(قر ریز البته وگرنه نشسته که نمیشه😂)

+کلاسمون ده دقیقه زودتر تموم شد و واااای...همه بچه ها تو اون ده دقیقه داشتن مانتو عوض میکردن و آرایش میکردن.دبگه حالا معلوم نیست میخواستن مخ کی رو بزنن.

وقتی هم می‌خواستیم از مدرسه بریم بیرون،مقنعه هامون تا کشیده بودیم جلو صورت هامون معلوم نشه😂

زنگ تعطیلی رو که زدن ما از در خارج شدیم

توی ایستگاه اتوبوس هم دبیر تاریخ رو دیدیم همه استتار کردیم که نشناسه مون😂

و جا داره بگم تو اتوبوس چپیده بودیم.واقعااااا چپیده بودیم🤦🏻‍♀️

خیلی خوش گذشت:) یکی از بهترینننننن خاطرات دبیرستانم بود

با هر کس دیگه میرفتم انقدر بهم خوش نمی‌گذشت.

23:01

+خب...اجرا رو انجام دادم و گس وات!؟عفریته رو به روم نشسته بود🤡

+شعری که مهدیه درباره معلم ها سروده بود...به معنای واقعی کلمه بی نظیر بود.

+دکامین حامله است:)) من عاشق این معلمم....متینی متینی گفتناش وسط برنامه ها😂😭

تازه برگشته بود میگفت نمره ورزش همه تونو صفر میدم اسم منو توی شعر نیاورده بودید

خدایا خوش به حال خانوادش که دارنش:)

+آرونی بعد از دو سال سنش رو گفت و پشمام...طرف ۴۶ سالشه ولی ۲۶ میزنه:))...جدا از پوست و شادابی صورتش،اخلاقیاتش به دختر ۲۶ ساله میخوره

روی یک بادکنک نوشتیم پسر ۱۲ ساله آرونی و روی اون یکی هم نوشتیم دختر ۸ ساله آرونی😂(شوخی)این دوتا رو دادیم دستش...انگار نوزاد گرفته باشه🤦🏻‍♀️

+سر زنگ مقدم صندلی داغ گذاشتیم و این زن مظهر زیبایی باطنی و ظاهریه:)

هر چی از خوبیش بگم من گفتم.

+تمام زنگ ها،معلم ها رو با برف شادی خفه میکردیم و کلا امروز مدرسه پارتی بود...از این کلاس می‌رفتیم اون کلاس چون اونا جشن میگرفتن...اون کلاس میومد سر کلاس ما چون ما جشن داشتیم.

بساط رقص و خنده و سم بازی فراهم بود😂

+سر زنگ اسدی بادکنک دقیقا کنار گوشش ترکید و تقریبا پنج ثانیه بعد جیغ زد و پرید😂این معلم هم برام خیلی عزیزه>>>>>

+امروز موهامو ی مدل خاصی درست کرده بودم و از مقنعه بیرون گذاشته بودم و دوباره شوخی های بچه ها😂

+انرژی فقط یک کلام=متینی علیه السلام

ادامه نوشته

22:39

امروز میتونست روز گهی باشه که البته تمام سعیم رو کردم خوب بگذره

و راضی ام چون خوب گذشت

کاش همیشه میتونستم اراده کنم و روزم رو به خوشی بگذرونم

+فردا از مدرسه با ضحی میخوایم بریم خونه مبینا...سوپرایزش کنیم برای تولدش.کاغذ کادوی تولدش انقدر کیوته که دلم نمیاد ازش استفاده کنم.

براش کتاب خریدم و اصلا به مبینا نمیاد کتابخون باشه ولی جوری کتابخونه که هر کتابی که میخواستم بخرم رو داشت.

++فشار درسا و دوره ها به قدری زیاده که دارم جون میدم واقعا...

18:28

امروز رفتیم مدرسه و بخوام صادق باشم اونقدرا هم درس نخوندیم بیشتر خوش گذرونی بود.

خانوم بوغیری برامون بستنی سفارش داد و گاد چقدر خوشمزه بود،هوا هم گرممممم،خیلی چسبید.

البته خیلی چیزای دیگه هم چسبید...مثلا سر زنگ محیط زیست توی آمفی تئاتر نشسته بودیم که زانوم بشدت سوخت و یخ زد...دیدم بله،الهه خانوم قمقمه مو برداشته و آب یخ رو زانوم خالی کرده

با خودم گفتم عیب نداره این همه من کرم ریختم یه ذره هم این

این یه ذره شد خیس کردن دو تا پاچه شلوارم از بالای زانو تا مچ پا (این وسط پریود هم بودم و به قول حوریه نزدیک بود آب و خون با هم قاطی شه 😂)

خلاصه تو حیاط با بچه ها نشسته بودیم که خشک بشم،دیدم عدالتی داره میاد بطری آبش رو پر کنه...رفتم کنارش گفتم این عشق شما الهه سرتاپامو خیس کرده

گفت مگه اونم از این کارا بلده

گفتم اره

گفت عه!؟ چه خوب🤡 و همون لحظه شاهد خالی شدن بطریش رو من بودیم و فهمیدم زوج خیلی بدجنسی ان.

مقنعه و آستین هام هم خیس شد

رفتم بالا پیش الهه و حسنا و اونجا هم ی جنگ رخ داد و با بطری همو تهدید میکردیم،از اونجایی که دلم نمیومد خیسشون کنم اعلام صلح کردم.رفتم طرف حسنا که طی یک حرکت بطری شو که پشتش قایم کرده بود رو خالی کرد رو صورتمو و کل مقنعه ام خیس شد

در واقع تنها جایی که خیس نشد کمرم بود چون اعلام عمومی کرده بودم که پریودم😂

بعد از اینکه مدرسه تموم شد اومدم خونه و لباس هامو عوض کردم و رفتم جلسه

بچه ها (همکلاسی های مدرسه قبلیم)راجب اوضاع مدرسه حرف میزدن و ی چندباری که اسم حدیث اومد اینطوری بودم که:خیلی خب دیگه بسه.

میخوام برای روز معلم برم مدرسه قبلیم،میدونم که ازشون متنفرم ولی لازمه که ببینمشون...

+هات چاکلت واقعا خوشمزه است

23:20

حوریه: چرا امروز تو انقده خوشگل شدییی!؟(در حال کشیدن لپام)

...

خانوم مقدم مثل همیشه امروز برامون آبنبات چوبی آورده بودن و ما هم که منتظر ی چوب شور یا ابنباتیم تا باهاش فاز سیگار برداریم. این وسط من داشتم با دوستام از راه پله میومدم پایین،همون موقع مطهره دخترخالم که راهنمایی عه رو دیدم...

+این چیه!؟

_(با حالت و لحن لاتی)سیگاره.نمیدونستی!؟

همون موقع معلم زبانمون از پشتم ظاهر شد یدونه زد پشتم و خندید😂

...

امروز بیشترین دیدار رو با عفریته داشتم و فقط یا خدااا

هر جا من میرفتم،بود و هر جا اون میرفت،من بودم

در حالت ها و مکان هایی میبینمش که همینطوری مثل چوب خشک میمونم

مثلا امروز لب سکوی نشسته بودم،زنگ بعدش هم پرسش جغرافیا داشتیم،از سر شوخی اومدم گفتم خب دیگه نوبتی هم باشه نوبت پرت شدن از این بالاست و فاز خودکشی گرفتم و به صورت فی البداهه ی سری کصشر خنده دار جهت از بین بردن استرس بچه ها به عنوان وصیت گفتم(عکس رو از تو سایت مدرسه برداشتم😂🤦🏻‍♀️)در همون لحظه مبارک این عفریته خانوم حضور پیدا کرد و کاش فقط رد میشد.نمیدونم چرا ولی مدلش اینطوریه که ببینید من اینجام.یعنی رد نمیشه پنج دقیقه همونجا میمونه بعد بیخیالت میشه.

حالا جدا از اینکه بچه ها کلی خندیدن بهم چون جلوی این بشر تو ی حالت خیلی منحرفانه ای نشسته بودم🤦🏻‍♀️...دو بار هم زنگ تفریح اومد تو کلاسمون و منم که روز اول پریود،داغونه داغووون

کف کلاس زیرانداز پهن کرده بودم و دراز کشیده بودم.البته بقیه هم همراهیم کردن انگار اومدن سیزده به در😂 خلاصه عفریته جانو که دیدم همه دردام که یادم نرفت هیچ،ی سری درد جدید هم بهم اضافه شد😂

به معنای واقعی کلمه،امروز همه جا جلوی چشمم بود و حضور داشت

....

دیت نمیدونم چندم الهه و عدالت به مدت ۲۵ دقیقه،فاکینگ ۲۵ دقیقه انجام شد و نمیدونم واقعا دو نفر که وقتی بهم میرسن انقدر کم حرف میشن چه کاری میتونن تو ۲۵ دقیقه انجام بدن (استغفرلا)

ولی بعدش که الهه اومد خیلی گرفته یا شوکه بود و من حسنا حسش کردیم و برنامه ریختیم تا زنگ تفریح بریزیم سر عدالت(شوخی میکنم😂،سر ی سری حرفا و راهنمایی ها در رابطه با الهه و عدالت،خیلی با عدالتی صحبت کردم و خیلی نزدیک شدیم بهم.دوستمه و اذیت نشدنش برام تو اولویته)

از اونور نمی‌خوام الهه هم اذیت بشه برای همین امروز همه تلاشمو کردم تا با چت کردن باهاش و خندوندنش حواسشو پرت کنم،از اونور به عدالتی راهنمایی میدادم و از ی طرف دیگه ی بحث سکرت با حسنا داشتم و میترسیدم پیام اشتباهی توی پیوی شخص دیگه ای بدم😂🤦🏻‍♀️

امیدوارم الهه به خودش بیاد،وقتی باهاش حرف میزدم یکدفعه گفت دوست دارم فردا تمام نامه ها و کادو هایی که عدالتی بهم داده رو جلوی چشماش بندازم سطل اشغال...

و کاش میدونستم یهویی چی باعث شده انقدر شاکی و متنفر بشه.

وقتی امروز داشتن حرف میزدن دو سه بار چکشون کردم(بین خودمون بمونه😂)چندبار شروع به خندیدن کردن و نمیدونم چی شد یهو...

با عدالت هم حرف زدم و ازش پرسیدم ولی بیشتر نگران شد و عذاب وجدان گرفت چون نمی دونست چیکار کرده که الهه ناراحت شده...

...

کاش فهمیدن ادما انقدر سخت نبود...واقعا کاش.

01:26

وقتی میخوام برای حوریه وی پی ان بفرستم :

داداش حقیقتا بیخیال فرستادن وی پی انه شدم

موهام سفید شد ولی این هنوز دان نشده 💔

وی پی انم چیزه خوبی نیست. محرکه, گیرنده ها رو فعال میکنه

ایشالا هیچ جوون و نوجوونی کارش به وی پی ان نکشه 😔

ایشالا همه جوونا مسکن و وام ازدواج گیرشون بیاد

خدا بزرگه نترس😔💔

چقدر نمک میشم گاهی وقتا

کاش تموم کنم این مسخره بازیا رو و یکم بزرگ شم 😂

22:29

الان داشتم لیست کانتکت های تلگراممو چک میکردم و دیدم اوه...

من با صمیمی ترین دوستی که میتونستم تو زندگیم داشته باشم هیچ چت و گفت و گویی نداشتم...

در واقع نزدیک دو ساله که ندیدمش و توی این دوسال دوبار باهاش حرف زدم.

الآنم در حال تشکیل بغض در گلومم

به خاطر همه اون خاطرات خوشی که باهاش ساختم و خندیدم و گریه کردم و کنار هم بودیم اما با این وجود الان به مغزم فشار آوردم تا اسمش رو یادم بیاد

چه موجود عجیب و مزخرفیه این انسان!؟

این همه بهت نیکی میکنن،این همه باهات خاطره میسازن،این همه پا به پات میجنگن و راه میان و میخندن،اخرشم از یادت میرن و ی سری ادم دیگه ذهنتو سمت خودشون میکشن

ریدم تو این خلق و خوی انسان

ریدم تو این نوع خلقت

ریدم تو این انسانیت

دلم براش تنگ شده...میخوام این هفته تمام ذهنمو بهش اختصاص بدم و اگه شد ماه اینده ببینمش.

زهرا رفیقیه که هیچ وقت قرار نیست مشابهش رو پیدا کنم

امیدوارم رابطه مون دوباره محکم بشه...

05:24

چند وقت پیش ی ادای یکم بامزه در آوردم و بلافاصله حسنا خندید و گفت:خیلی خره اونی که دلتو شکونده:»

امروزم ی جمله عاشقانه که تو ذهنم بود و قبلا به حدیث گفته بودم رو گوشه کتابم نوشتم و وقتی الهه دیدش بهم گفت:خوش به حال اونکه تو عاشقش باشی:»

چند روز پیشم که فهمیده بودم ظاهراً دوتا از تجربی ها روم کراشن،گفتم:آخه من چی دارم چرا باید روم کراش بزنن.

بعد یکی از بچه ها گفت:چی نداری!؟ خوش اخلاق نیستی که هستی.خوشگل نیستی که هستی.بامزه نیستی که هستی.دوست داشتنی نیستی که هستی.

امروزم بعد از اجرای دکلمه ام سیل عظیمی از بچه ها ریختن دورم و بغلم کردن و گفتن که صدام خیلی قشنگه و خیلی خوب خوندم:»

حرفاشون انرژی فوق العاده ای بهم داد که با هیچ چیز عوضش نمیکنم.

واقعا حرف های قشنگ ی سری ها باعث میشه احساس کنم زندگی هنوزم قشنگیاشو داره.

20:51

و همانا خجالت از سر و روی من میبارد

با یکی از بچه های تجربی شوخی داشتیم،چند وقت بود صمیمی شده بودیم.

قبل امتحاناش میومد میگفت اگه دعا کنین خوب بدم یا ازم نپرسه هر چی بخواین بهتون میدم

منم هر دفعه مثل این قلدرای مدرسه میگفتم باید لواشک بدی،میدیدمش میگفتم لواشک ما سرجاش هست یا نه،پیام میدادم ببینم امتحانشو خوب داده یا نه

و امروز یا کلی لواشک اومد سراغم:))

من اینطوری بودم که: زن به جان خودم شوخی میکردم این چه کاریه اخه،چرا منو انقدر صافت میکنیبببی!؟؟

قلبم برای اینا🤍

01:11

حسنا خطاب به حورا : فکر کنم الان هشت ساعته که روی این مبلی

حقیقتا پارمم واقعا فکر کنم حورا کلا یک ساعت بیدار بود

زندگی مجردی اینطوریه ساعت نه صبح تازه میخوابی

ساعت پنج بعد از ظهر میای روی مبل و میزاریش رو حالت ماساژور و تا هشت شب دوباره میخوابی و تازه بلند میشی با اکیپ سوسیس و رب میزنی و یکم میری برف بازی و بعدم تا ساعت شش صبح فیلم و سریال میبینید و کلی هم این وسط خوراکی و غذا میخوری و اضافه وزن پیدا میکنی

و ی سری چرت و پرت راجب پسرا با هم میگین و آخرشم به این نتیجه می‌رسیم که تف تو هیکلمون اگه ی روز مسئولیت ازدواجو گردن بگیریم

ادامه نوشته

21:51

آرزوی داشتن دوست پسری مثل کیان رو باید با خودم به گور ببرم

چون دوست پسره حسناست نه من😂

21:12

فردا آزمون ترم علوم فنون دارم و خب بسم لا

بشینیم بخونیم 😂🤝🏻

بنظر میاد راحت باشه،امیدوارم تا قبل دوازده بتونم تمومش کنم

بعد از پیلاتس رفتم برای النا و نازنین کادو تولدشون که توی این هفته هست رو گرفتم...

کادوی نازنین 💙

کادوی النا❤️‍🔥

خودم کادوی نازنین رو بیشتر دوست داشتم(به علت آبی بودنش)

البته تولد النا شب یلدا بود ولی خب مجازی بودیم و نمیتونستم ببینمش

داشتم از پیلاتس میگفتم

خیلی خیلی خیلی مزخرف بود...منی که یک سال و نیم پیش بدنم رو فرم بود و راحت میتونستم همه حرکاتو انجام بدم حالا مثل بز وایساده بودم استادو نگاه میکردم

بنده خدا استادم عادت داشت چون همون یک سال و نیم پیش هم نه ماه طول کشید تا بدنم عادت کرد به ورزش ها

و حالا انگار تریلی از روم رد شده،ی دوش ابگرم گرفتم ولی بدتر شدم

+بابا: من حسرت به دلم مونده ی بار تو رو پای درست ببینم.

من: کی شب امتحان درس میخونه!؟ اگه قرار بود بخونه تو این سه ماه میخوند

واقعا بنظرم شب امتحان درس خوندن مسخره است،شب امتحان برای اینه که بشینی لذت ببری از اینکه فردا امتحانو میدی و خلاااص

حالا زیادم مهم نیست تو طول ترم خونده باشی یا نه

مهم اینه تموم میشههه

21:17

🔴 خبر فوری مهم:

من: « دیگه هناسه'ش نیستم »

حوریه: خب خوبه که،الان دیگه سینگلی میتونی رو عزت اللهی کراش بزنی

من: -پاره شدن

...

دیروز با بچه ها رفته بودیم بیرون

از ی قهوه خونه( اون لحظه من بهش گفتم قلیون خونه و بچه ها پاره شدن) رد شدیم...

سلی برگشت گفت بیانکا بریم بکشیم!؟

من: اره از وقتی شکست عشقی خوردم اهل دود و دم شدم.

بچه ها: -پاره شدن

....

اون دفعه هم سر کلاس بوغیری منو حوریه چوب شور برداشته بودیم تو فاز سیگار کشیدن بودیم، بوغیری اومد گفت داداش دمت گرم ی نخم به ما بده

حقیقتا این معلم >>>.

...

آرونی: شنبه رو خالی گذاشتم نمیخواد کاری انجام بدید استراحت کنید.

....

مقدم امتحان چهارشنبه رو کنسل کرد.

گفت میدونم همتون به بهوونه اینکه فوتبالو برنده بشیم و تعطیل کنن درس نخوندین:)

قلبم برای شما سه تا معلم 💚

23:36

با وجود عوضی بودن پاشا

بازم دلم براش تنگ شده

برای اینکه تیووو صداش کنم

نمیتونم فکر کنم که چقدر رها یا ساشا یا هر کس دیگه به خاطر ارتباط با تئو اذیت شدن

ولی میدونم که

با اینکه عوضی بود

ولی بازم دلم تنگشه

18:49

آرونی:ما همه میدونیم که از کشور دیگه ای اومدی.اینجا غریبی.امیدوارم که بچه ها بتونن دوستای خوبی برات باشن.میدونم که تو براشون دوست فوق العاده ای هستی.

توی این چند ماه ثابت کردی که لیاقتت خیلی بیشتر از دوستی با این گل های عالمه:))

یگانه بین گریه هاش:میدونم بی ربطی ولی زینب خیلی منو یاد دوست صمیمیم میندازه ؛)))

-هققق هقق هق هق

خب زن قلبم برای هق هق کردنت می‌ره ک:)

دختر قشنگم:»

16:11

کل این هفته فاکی و پر فشار رو با فکر به اینکه امشب دوباره قراره برم لواسون گذروندم.

بابتش خوشحالم

ادامه نوشته

23:30

زنگ ورزش

در حال والیبال بازی کردن با اساتید والیبال،پیشکسوتان و کاپیتان های آینده تیم ملی 😔

حوریه ای که مثل بقیه اساتید ضربشو تو اوت میزنه

ریحانه: شیر پدر حلالت پهلوان 😭😭😭

ماهایی که خودمونو ب زور نگه داشتیم تا پاره نشیم

مربی ای که پهن زمینه از خنده 😭💔

Just pass

سومین روزیه که تئو نیست...

رها !؟ امروز ازم خداحافظی کرد.

و منی که گوشه اتاق تو خودم جمع شدم و فقط میتونم به کاهو زنگ بزنم تا اون منصرفش کنه!؟

و کاهویی که جواب نمیده!

پس،گریه کنم!؟

اشکی ندارم.

میخوام پاشم برم از این دنیا

+حتی توان نفرین کردنم ندارم...

فقط تو یک ثانیه پنج بار میگم حرومزداه ها

00:00

مهم نیست که الان من باید تنها باشم تا بتونم با خودم و شرایطم کنار بیام.

مهم نیست که من به قول تئو «حتی خودمم نمیشناسم».

فاکینگ اهمیتی نمیدم که نباید تو فضای مجازی بگردم چون پناه آوردن به فضای مجازی توی این موقعیت یه جور فرار از زندگی واقعیمه که رو هواس و باید درستش کنم

من فقط الان دلم واسه این چهار نفر دوست داشتنی زندگیم تنگ شده و...

وای

من فقط میخوام تئو برگرده بهم تیکه بندازه و مسخرم کنه،کاهو فش بده اصن یا دارک بازی دراره،داشا هر هر بخنده یا با هم اهنگای وانتونز رو بخونیم و رها هم دو لپی غذا بخوره و با دهن پر حرف بزنه و بخنده.

+اومدم لواسون یکم حال و هوام عوض شه.

فکر کنم دو روز بمونم.

امیدوارم یکی این اطراف پارتی بگیره ما هم فیض ببریم.

یا مثلا با الینا و حورا یه پارتی سه نفره بگیریم 🤝🏻🗿

++شبای لواسون فوق العاده است...همه جا ساکت و تاریک تاریکه.

اومدم تو کوچه های قدم بزنم...حقیقتا نمیدونم با چه دل و جرعتی دارم اینکارو میکنم ولی...وای فوق العاده است.

00:20

وقتایی که تئو بهم میگه مهربون>>>>>

03:01

بچه ها میدونستید کاهو آدرس وبمو داره و انقدر بیکار بوده که همه پست هامو خونده 😍😍

جدا ریدم تو شانسم.

برم خودمو سر به نیست کنم.

باباااااععع

من دیگه اون آدم« قبل از فهمیدن این موضوع»نمیشم بای😍🤝🏻

حالا خودش که میگه حافظش ماهیه و یادش نمی‌مونه...فقط یادشه که از سان فلاور زیاد پست گذاشتم.

بموسا که من شانسم ریده😍

همون که سان فلاورو میشناسه رو مخمه،بدم میاد کسی راجبش بدونه.