18:44

کاش مامان انقدر خاستگارا رو جدی نگیره

بابا من به هیچ جام نیست زن،بفهم!!

01:14

کاش تکلیفمو با خودم و گرایشم مشخص کنم

ادامه نوشته

03:13

این کلیپ فاکینگ مزخرف رو ببینید

دیدید!؟

حالا بیاید ادامه ی چیزی براتون تعریف کنم.

ادامه نوشته

14:22

اینکه منم تو پیر کردن مادر و پدرم نقش داشتم باعث میشه عذاب وجدان بگیرم

بچه ها به معنای واقعی کلمه تر میزنن تو زندگی آدم

مامان بابام قبل از بچه دار شدن خیلی جوون تر

زیبا تر و خیلی شاد و خوشحال تر بودن.

یا مثلا به عکس های بچگی خودمون که نگاه میکنم میبینم چقدر وقتی بچه بودیم همه چیز خوب بود.

و چقدر لبخندای مامانم قشنگن.

منتها الان چهار تا بچه گیرش اومده که زمین تا آسمون با بچگی شون فرق دارن و آخرین چیزی که براشون مهمه خوشحالی و رضایت پدر مادرشونه.

تبدیل شدیم ب یک مشت کثافت که واسشون مهم نیست موهای پدر و مادرشون از فکر کردن و غصه خوردن واسه بچه هاشون سفید شده.

جدا از خودمون بدم میاد.ریدم تو بزرگ شدن.

18:23

+بابا چرا سیب زمینی منو خوردی!؟

_صد بار گفتم اسمتونو رو وسایلتون بنویسین.اسم نداشت که

چقدر این مرد نمکه.دیگه داره به شوری میزنه

نسنسنسنسننسن دلم میخواد خفش کنم 😭

سیب زمینیامو خووردددد

18:24

تلویزیون: می‌دانستید گوریل ها میتوانند انگشت شصت خود را تکان دهند!؟ انگشت شصت پای گوریل ها برای انها نقش انگشت شصت دست انسان را دارد.

من: وا خب مگه انسان ها نمیتونن انگشت شصت پاشونو تکون بدن؟

+ تو میتونی همون‌طور که با دستت وسایلو برمیداری با انگشت پات هم برداری!؟

من: بلند کردن انواع وسایل سنگین و سبک با انگشت پا

+ گوریل کوچولوی من :)

سننسنسننسنسنسننینت من کوالام نه گوریللللل

23:27

وقتی به این فکر میکنم که الان ۱۷ ساله دارم زندگی میکنم تعجب میکنم چون بنظرم خیلی کمتر از اینها زندگی کردم

ولی وقتی به این فکر میکنم که الان ۱۷ ساله دارم کنار مامان و بابام زندگی میکنم تعجب میکنم چون احساس میکنم خیلی بیشتر از اینها کشیدم از دستشون مثل ی مادری که کلافه شده از دست بچه های پنج سالش

وقتایی که با هم همکاری میکنن درست مثل پت و مت میشن،فقط باید بشینی و بخندی بهشون (مثالش این که دوتا آزمایش مختلف پیش دو تا دکتر مختلف داشتیم،جوابش که اومد مامانم یدونه رو برداشت و بابام یدونه رو تا هر کدوم برن پیش دکتر مربوطه و جواب ازمایشو نشونش بدن تا کار رو دوش یک نفر نیوفته،و چقدر دل اون دکتره شاد شده با این دوتا،ازمایش ها رو جابه جا برده بودن.مامان میگفت منشی عه تا وقتی که اونجا بودم داشت بهم میخندید...خنده هم داره مادر من بله💀)

و وقتایی که قهر و دعوا درستتتتت مثل تام و جری،اون یکی کرم میریزه این یکی جوابشو میده(مثالش این که امروز موقع برف بازی به بابا گفتم چندتا عکس ازم بگیره.مامان این وسط اومد تو یقه بابا برف ریخت.خالا این بدو اون بدو.هرچی این وسط من جز جیگر خوردم که ژست منو خراب نکنین.این وسط هم منظره پشتمو خراب کردن...هم مامان بابا رو هل داد بابا هم مامانو گرفت دوتایی افتادن رو من:)))))))))))))))))))))))

صدا جیغ هام تو کوه اکو میشد 😂

من و هادی که جمع سنامون رو هم ۳۰ هم نمیشه: مثل آدم برف بازی کردن👎🏻

مامان و بابام که جمع سناشون رو هم بالای ۹۰ میشه: سر همدیگر را در برف فرو کردن و غلت زدن بر تپه برفی و هل دادن یکدیگر از تپه و ادامه دادن این جنگ تا ماشین و گند زدن به صندلی های ماشین با برفی کردن آنها 👍🏻

محض رضای خداااا شماها پیر شدین

19:35

دلم برای خونه خاله رفتن تنگ شده بود ^^

قراره برای فوتبال برم بالا،دایی اینام هستن.

+ فردا با بچه ها بعد از مدرسه میخوایم بریم مهمونی

ذهنم درگیر بود که چی بپوشم

اومدم خونه دیدم بابا میگه: تاداااا اینم سوغاتی

کفش+شلوار+لباس جور شد😂🍓

17:21

دیروز که از مدرسه اومدم مامانم خونه نبود،گرفتم خوابیدم

خواب دیدم که وقتی از خواب بلند شدم ساعت پنج صبحه و باید آماده بشم و برم مدرسه و روان شناسیمم نخوندم

آقا حالا مامانم به موقع رسید و بیدارم کرد وگرنه از شدت استرس تو خواب سکته میکردم.

مامانم اومد بیدارم کرد گفت بیانکا من که بهت پیام دادم گفتم چایی برام دم کن تا برسم خونه،چرا چایی نداریم!؟

حالا من اشفته هنوز نفهمیده بودم که خواب بوده

رو به مامانم:مامان چی میگی چایی چیه من الان باید برم مدرسه روان شناسیمم نخوندم

مامانم که میدونست تازه ساعت هفت شبه:تو چی میگی مدرسه چیه چرا چایی دم نکردی!؟

دوباره من:مامان من روان شناسیمم نخوندم بعد برم چایی دم کنم!؟ بابا الان سرویس میااااد

مامانم که پشت سر هم پلک میزد و در آخر رفت بیرون در رو بست تا به خودم بیام 💀

جدن پاییز با همه قشنگیاش ی بدی داره

اونم اینه که با خواب بعد از ظهرش از زندگیت میوفتی

15:22

مامان و بابا مثل پت و مت میمونند

واقعاااا

بعد از ۲۴ سال دارن قرار گذاشتنو شروع میکنن 🗿

یعنی عاشقشونم

دعوا هاشونو باید ببینین

دو تا بچه پنج ساله با به زمین میکوبن اخرشم قهر میکنن...ی ثانیه نکشیده تو بغل همن

چند روز پیش جلسه مشاور خانواده داشتن...مامانم حوصله نداشت بره،به بابام گفت:خب یدونمون یاد بگیره کافیه دیگه میاد به اون یکی هم یاد میده 💀

یکی نیست بهشون بگه حاجی این جلسه مشاوره رو همون ۲۴ سال پیش میرفتین که ماها عذاب نکشیم تو بچگی از دست ندونم کاریای شماها

ولی همین الانشم بنظرم خوبه،با اینکه رفتاراشون تو بچگیِ هممون تاثیر خیلی زیادی گذاشت

ولی حداقل الان که میبینم هر چهار تامون به وجود خانواده و کنارشون بودن نیاز داریم،جو خونه دیگه متشنج نیست و یاد گرفتن باید پشتمون دربیان حتی اگه کاملا مخالف ما باشن.

+بابا ی ماه دیگه نمایشگاه داره تو انتالیا

دارم خودمو میکشمممم تا پاسپورتم اوکی شه باهاش برم،از بچگی دمه گوشم میخوند تو بزرگ شدی بیا منشی و مدیر برنامه های خودم شو.

12:45

من رو به مامانم : آدم عاقل از یه سوراخ دو بار گزیده نمیشه

پنج دقیقه بعد من: سلام خسته نباشید،عذر میخوام برای سفارش لنز طبی تماس گرفتم.

+وضعیت چشمم بهتر شده...ممنون از کسایی که تو گفتینو جویای حال چشمم شدن 💀

++شماهایی که نگرانم بودین بعد از خواندن این پست: آیا ما برای تو جک هستیم بیانکا !؟

22:35

میخوام ی نصیحت بهتون بکنم...

هیچ وقت،تاکید میکنم هیچ وقت چت های چند تا پسر با همو نخونید 💀💀

علی تلگرامش وصل نمیشد،برای کارای دانشگاهش لازم داشت،رو تلگرام من اد اکانت کرد...وقتی کارش تموم شد یادش رفت خارج شه از حسابش:)))))

منم که موقعیت رو مناسب دیدم گفتم بیام ازش سوژه گیر بیارم.

آقا...ریدم اصن.اینا چی بود دیگههه 💀

از چشمام برای دیدن ی سری حرفا معذرت میخوام.

حالا داداش من که هیچی از اول ذاتشو میشناختم...ولی کل تصورم راجب دوستاش و نخبه های عزیز دانشگاه شریف بهم خورد 💀💀💀

باباااااععع 💔

فرض کن رتبه ۴۷ کنکور ریاضی برگرده تو گروه دانشگاه بگه «کونم نمیاد»💀🗿

حاجی آخه نمیگی شاید ی دختر فضول بخواد حرفاتونو بخونه باید چ خاکی تو سرش بریزه!؟

تو پیوی ها....واییییی خدایا.

اصن من هیچ من نگااااه

15:49

این بچه منو کشت.

میشه به وبلاگش سر بزنین ؟؟

چوپک

02:09

منو نخندونین

من خواهرشم من میدونم که اصن درس نخوند

بابا فشار چیه!؟

فشار با چه ف ای نوشته میشه اصننن 😍😍😍😍😍!؟

+سایت سنجش برای دوستای داداشم باز نمیشه

اومدن تو پیویم دونه دونه دارن اطلاعاتشونو واسم میفرستم من برم ببینم

منم مهربونه دونه دونه دارم واسشون کارنامه رو دانلود میکنم میفرستم

برای علی هم باز نمیشد تو گوشیش.

با گوشی من دید

دارم فکر میکنم یکم کرم بریزم مثلا رتبه طرفو تغییر بدم 😂🤝🏻

یا مثلا میتونم کسب درامد کنم شما هم کارت بفرستم بگم واریز کن تا برات بگم رتبه تو

اقا چرا من انقد مهربونم!؟من فردا مدرسه دارم باید برم بخوابم دارم کار خیر میکنم 😂

++من فشار نمیخورم فشار چیه!؟😍😍

11:42

بلند کردن این کتاب ها هم سخته...

چه برسه به حفظ کردن و یاد گرفتنشون:))

کنکور رو فقط باید به چشم یک امتحان نگاه کنید...نه بیشتر

امیدوارم همتون اونطور که میخواید موفق بشید....و بدونید که اگر هم به نتیجه دلخواهتون نرسید هم باز چیزی ازتون کم نمیشه خب!؟:))

#Theo #Zhalan#Negar#Neshat#Goodi2

صبح ساعت شش بیدار شدم...حقیقتا پابندم موقع خواب نمیدونم به پاچه شلوارم گیر کرده بود یا چی...به هر حال اذیت میکرد😂

با چشای بسته بلند شدم بازش کردم

یهو صدای داداشمو شنیدم که بلند شده و حاضر شده واسه کنکور

همینطوری که خواب بودم گفتم موفق باشه ایشالا

یهوووو یه صدای گرومپ وحشتنااااک اومد...گفتم عی بابا حیف شد پسر خوبی بود خدا بیامرزتش 😔😂

واقعا آنقدر صدای بلندی بود گفتم شاید علی مثل من استرسیه وقتی استرس میگیره سرگیجه میاد سراغش...لابد سرش گیج رفته مغزش خرده به میز و مرده

خلاصه که یه فاتحه خوندم و خوابیدم 😂😂😂

الان بیدار شدم دیدم که رفته...سالم و سلامت

حقیقتا من خیلی تو کاره نفرینم...یعنی جاش باشه نفرینای بدجور میکنم 😐

بچه بودم ی بار آنقدر علی اذیتم کرد گریون اومدم تو اتاق رو تختم افتادم...همون‌طور که داشتم به خدا غر میزدم گفتم:خدایا بسه دیگه...خسته شدم...چرا علی نمیمیره 😂🤝🏻

خلاصه که تو طول امسال هم همش میگفتم اذیتم میکنی شب کنکور همه نفرینام میاد سراغت...همیشم مسخره میکرد میگفت به دعای گربه سیاه باروون نمیاد

حالا دیشب که شب کنکورش بود نمیدونم چی شده بود نظرش تغییر کرده بود😂یه چند دقیقه اومد بغلم کرد😂منم ادا در آوردم و لپشو کشیدم و اینا...

لپ کلام....از من بترسید...همین🤝🏻😂

10:45

تا حالا شده با باباتون تانگو برقصید...

و وسط رقص یهو باباتون بغلتون کنه

و ی گوشی بهتون هدیه بده

و همونطور ک تو بغلش هستین

زیر گوشتون زمزمه کنه:روز دختر مبارک:") ؟؟

اهه بسیسسسبشیلبیبثسشس

+خر ذوق شدن

++اکلیل بالا اوردن از شدت صافت بودن بابام😂

+++من خوبممم

من اروممممم

گاز زدن بالشم

فقط میتونم بگم عر

02:56

خب ببين تو نميدوني...:")

+امشب عاليييييي بود

بر خلاف اينكه از جو خانواده و كلا بزرگان فاميلمون بدم مياد،عاشقهههههه دختر خاله ها و دختر دايي هامم😭😭😍

حسنا،حانيه،محدثه،مطهره،الينا،حورا،حلما،هليا

عاشق تونم💞✨

17:32

مامان داشت راجبه بابا با عشق و علاقه صحبت ميكرد و منم ميخواستم اذيتش كنم...با مسخره بازي ادا در اوردم و گفتم:ايييي حالم بهم خورد عيششش
مامان برگشت گفت:
+چطور تو وقتي راجب 🌻H حرف ميزني عيبي نداره بعد من نميتونم راجبه شوهرم اينجوري حرف بزنم؟!
به شوخي گفت ولي من خيلي جدي برگشتم گفتم:
-مامان شما جوري بابا رو دوست داري كه هر خانومي شوهرشو دوست داره،ولي من جوري 🌻Hرو دوست دارم و ميپرستم كه كسي بيشتر از من نتونه دوسش داشته باشه:")
.
.
.
فقط خواستم بگم اگه ميخواين كسي رو دوست داشته باشيد،همين طوري ك من گفتم دوسش داشته باشيد...
غير از اين رو بقيه هم ميتونن.خب!؟

عصای موسی 😂🗿

داستان عصاي حضرت موسي رو براتون گفتم!؟
همين يه هفته پيش رفته بوديم شمال،ويلا درست وسطه كوه هستش،و كنارش هم يه چشمه هست كه ماشالا خيلي پر اب و زلاله...
صبحش من تو گروه بودم كه يه پيامي از دوستم ديدم ك گفته بود:
استاد سپهري ميفرمايند انسان مثل آبه،اگه دائم در حركت نباشه ميگنده...
منم ب شوخي ريپلاي كردم گفتم:ايييييي كمرم شكست استاد سپهري چه جمله هاي سنگيني ميفرمايند😐
هيچي اقا ما وقتي رسيديم ويلا،ديديم اين جوبي كه اب چشمه رو به ويلاي ما منتقل ميكرد(اب اشاميدني نه،براي تزئين جوي اب گذاشتيم كه دور تا دور ساختمون هست)گرفته شده،پره لجنه،و چون اب جمع شده ابش گنديده😐
در واقع جوي لجن بسته بود و اشغال جمع شده بود و زير يه پل كه اون هم براي تزئين بود گير كرده بود،حالا اين پل عه درااااااز بود ما نميتونستيم با دستمون راهشو باز كنيم كه...
خلاصه كه يه ساعت تمااااام من و مامانم داشتيم اين رو باز ميكرديم،در واقع درست ترش اينه كه سعي ميكرديم بازش كنيم😌
عاقا من تو اين يه ساعت يه عصاي حضرت موسي پيدا كردم،يعني كپيه خودش بودددددد(بنده در اون زمان حضور داشتم😌)
بعد براي اينكه جو رو عوض كنم و لجنا رو لجن تَر از اين كنم(لجن كردن كنايه از ضايع كردن😂)اين عصاي موسي رو برداشتم رفتم كناره جوي كه اب جمع شده بود و زده بود بالا و كلااااا داشت ويلا رو اب ميبرد،اين عصاي موسي رو بلند كردم زدم وسط اب با صداي بلند:پروردگارا،تو خود ناجي و مراقب ما باش،قوم ظالم فرعون در كمين ماست،به تو پناه ميبريم از شر تمام لجن ها،تو خود نيز انها را لجن تَر بفرما😂😭
خلاصه كه ب بركت عصاي موسي كه الان عصاي فطي نام گرفته بعد از يه ساعت تماااام زحمت منو مامانم اين جوي اب وامونده باز شد😌

12:39

+دلم خيلي براي رها تنگ شده...
ولي تا وقتي كه اعصابم سره جاش نيمده نميخوام برم چت روم


+دقت كردين يه هفته نبودم!؟

نت رو ترك كرده بودم...با مامان رفته بوديم شمال دوتايي...هيچكيييي تو اين يه هفته سراغمو نگرف بعد ك اومدم خونه ب بابام گفتم:بابا يه هفته نبودم...يعني ازراعيل هم نپرسيد كدوم گوري بودي😐🗿

+مامان از قرص هام راضي نيست،ميگه اينا رو كه ميخوري كلافه ميشي،گفتم من قبلش هم كلافه بودم ولي اينا رو كه ميخورم ميتونم بروز بدم كلافگي مو،حالا شما خودت حساب كن من همچي رو تو خودم بريزم بهتره يا ب شما ها هم نشون بدم و بفهميدش؟!

+من خوبم هااا...مدله نوشتنم ي خورده كلافه اس ولي حالم خوبه

+اصلا حوصله مدرسه رو ندارمممم

اصلاا

21:03

١-ناخن هامو كوتاه كردم،تا الان هم ب لطف قرص هاي تقويتي بود ك نشكسته بود.وگرنه ك هميشه تا ي خورده بلند ميشد از ته ميشكست

٢-هفته پيش به صورت دست جمعي(دو تا خاله هام و بچه هاشون و شوهراشون ،دختر خاله ام و شوهرش ،پسر خالم و زنش ،دايي ام و زندايي شماره يك ،دايي و زندايي شماره دو با بچه هاشون ك صاحب خونه هم بودند ،دايي و زندايي شماره سه و بچه كوچيكشون)رفتيم مشهد...

وقتي من شش سالم بود مامان بزرگم هماهنگ كردن همه با هم قطار كوپه اي سوار شديم.يه خونه بود ك شوهر خالم براي كارشون داشتند،خيلي بزرگ بود و همگي اونجا جا شديم،رفتيم پارك ابي اونجا و ....تو قطار كوپه اي دخترا جمع شده بودند،البالو يخي ميخورديم.شعر ميخونديم و كلي هم فيلم ميگرفتيم.خاله همه فيلم هامونو داره...:")

و حالا اندفعه بعد ده يازده سال مامانم هماهنگ كرد،يك ماه تمام سعي كرد هماهنگ كنه،خيلي سخت بود يا بليط ها خيلي گرون بود يا پيدا نميشد ك همه بتونيم با هم بريم...يا اينكه بعضي ها ميكفتن نميان(اخرش هم دو تا از دختر دايي هام ك خب زياد با استاندارد خاله هاي عزيز جور در نميان نيومدن كه مامانم و خاله هام هي اونجا ايراد نگيرن بهشون:/ولي بنظرم بايد ميومدن،يعني خب ما هم هيجكدوم مطابق استاندارد شون نيستيم ولي كنار ميايم،)خلاصه ك مامان خيلي اذيت شد و داشت اشكش در ميومد ك فهميد زنداييم خواب مامان بزرگمو ديده و مامان بزرگم هم گفته بودن ك:ناراحت نباشينااا قشنگ از سفر لذت ببرين،من همينجا بينتونم.حواسم بهتون هست...

خلاصه ك مامان من اينو ك فهميد با انرژي شروع كرد و اخرش همه چي جور شد و به مدت چهار روز رفتيم سفر دسته جمعي....اقايون توي يه خونه خانوما هم ي خونه ديگه ولي براي وعده هاي غذايي كنار هم بوديم...خيلي خوش گذشت:")جاي خالي مامان بزرگ اولش حس ميشد ولي بعدش خودشون تو خواب بهمون رسوندن ك كنارمونن:")

٣-يه بارم برف اومده بوووود،با حسنا و حانيه و هدي(دختر خاله هام كه همسايه هاي بالاييمون هم ميشن)و خاله و شوهر خالم جمع كرديم رفتيم لواسون خونه داي شماره دو(هموني ك صاحب خونه مشهد هم بودن)كلي برف اومده بود و به قصد برف بازي رفتيم،كليييي برف بازي كرديم و عكس گرفتيم ك ب نقل از حسنا من توي همشون مثله اين دختر دانشجويي ها افتاده بودم😐سارا(دختر دايي عه دختر دايي هام😂)هم بود،ميشه گفت واقعا ب هم نزديكيم،كلي سر ب سر هم گذاشتيم،برف بازي كرديم،اخرش هم شام خورديم و برگشتيم

٤-مامان برنامه چيده بود اين هفته (از دو شنبه تا جمعه)دسته جمعي بريم شمال ويلاي مامان بزرگم،ولي يهو برنامه عوض شد و مقصد از جنگل هاي شمال به كوير هاي نزديك كاشان تغيير كرد😐خلاصه ك قراره فردا ك پنجشنبه باشه صبح راه بيوفتيم بريم كاشان،البته بدون تور ميريم،دايي شماره يك خودشون اين كاره اند و قراره ماشين مخصوصشون رو بيارن ك بريم كوير گردي،هر چند خاله زنگ زدن و يه كاروانسرا أجاره كردن.خلاصه كه قراره با همون ادماي بالايي ك سر مسافرت مشهد گفتم ب علاوه سارا بريم كوير گردي،مثله اينكه از اونجا از قبل ابگوشت سفارش دادن كه رسيديم بخوريمش،مارشمالو و سيب زميني هم گرفتن ك فانتزي خاله ام انجام بشه.حالا فانتزي خاله چيه؟!اينكه شب اتيش روشن كنيم و سيب زميني ذغالي و مارشمالو بخوريم😅😐فردا شبش هم كه جوج قراره درست كنن دايي هاي گرامي...فقط ديروز ك رفته بوديم خونه مادر بزرگ پدري ،پسر عمه ام خودش اينكارس و ميگفت مواظب باشيد مار،عقرب،عنكبوت،كوفت و زهرمار نيشتون نزنه(اين بشر كرم داره يونو!؟)باباي منم اينا رو شنيد منصرف شد ولي طبق معمول با سه تا بوس و بغل من ومامان خر...عاااا نه راضي شد😂😐همين ديگه فردا هم قراره راه بيوفتيم.

*خلاصه اتفاقايي بود ك تو اين دو سه هفته افتاد

٥-اها راستي معدل كلم ١٨/٥٣ شد:| من خيلي خونده بودم....از همين تريبون اعلام ميكنم جاناني ببخش اگه يه وقت ترم دوم هم گند زدم و فرهنگ قبول نشدم ...من نهايت توانمو گذاشتم نشد ديگه:")

٦-خستس...مغزم،بدنم،قلبم،روحم،زندگيم خستس...دارم خسته زندگي ميكنم

ببخشيد كه طولاني شد،قرار نبود آنقدر زياد بنويسم،نميشه كنترلش كرد،سخته يكم....روي كوچيكترين چيز ها هم كنترلي ندارم....أهه خستمم

19:20

_هادي ميخواي بزرگ كه شدي چيكاره بشي؟!

+دزد دريائي

:|||

اين داستان:وقتي داداش هفت سالت هر قسمت انيمه "وان پيس"رو هزار بار ديده...

من هيچ...من نگاه:|

00:01

+امروز رفته بودم دكتر.ازتون خواهش ميكنم منشي نشيد..

اگر هم ميشيد به عواقبش فكر كنيد،چون اگه من بيمارتون باشم صد در صد روح هفت جد و ابادتون رو مورد عنايت قرار ميدم:')

+اها راستي،دكتر گفت درد انگشتام و حالتشون براي ضعيف بودنه،بيشتر ضعيفيم و سر دردم به خاطره اعصابمه...ولي ي ازمايش دادم احتياطا ك چي ميشه،گفت هيچي نيست فقط استرس سمه ،محرك أعصابه و همه بيماري ها ب خاطره اعصابه....ي عالمه خون ازم گرف،بي وجدان اون سس ك نيس انقد راحت ميكنيش تو شيشه،خونه خوننننن،تو أمريكا واسه هر قطره اين كلي دلار ميتونم به جيب بزنم كفاثطاا

+بعد از دكتر همينطوري رفتم تو پاساژ ها گشتم،تا بابا بياد دنبالم.حقيقتا فروشنده ها ارث باباشون رو هم ازت طلب دارن😐 پاساژ خب تو منطقه گروني بود(گيشا،نميدونم ميدونيد كجاس يا نه ولي وايب خوبي داد بهم اون منطقه،با اينكه ماله بچه پولدارا بود و توقع داشتم از اين پسر و دختراي ماماني و لوس ببينم ولي خوب بودن) اما توقع نداشتم از جردن گرون تَر باشه،از اقا عه قيمت يه شلوار چرم رو پرسيدم گفت 638 تؤمن،چشمام گرد شد،چشمامو ك ديد گفت خانوم تركه...اين رو گفت ولي نميدونست من روز قبلش دقيقا همون شلوار رو از زن دايي بابام كه از تركيه جنس مياره و مطمئنا اصله 250 تؤمن خريدم.خلاصه ك مردم گرون فروش اند.

+نزديك يه گل فروشي بودم و زنداييم زنگ زدن ك اگه ميشه دو تا شاخه گل رز برام بگير شب ك مياي خونمون بيار ميخوام دايي رو سوپرايز كنم(خودشون بچه كوچيك دارن سخته خريد واسشون)خلاصه ك قيمّت گل ها هم نجومي...شاخه اي 60 تؤمن،كنار گل فروشي بودم يه خانومي براي ولنتاين دست بند ميفروخت،خيلي قشنگ بود حقيقتااا...بهش گفتم،گفتم:وايييي دست بنداتون خيلييييي قشنگه،خنديد گفت مرسي عزيزم،گفتم واقعا خيلي قشنگه و دوسشون دارم ولي كسي نيست ك بخوام براش بخرم و هديه بدم بهش.گفت :كي بهتر از خودت؟!اخرش ك فقط خودت ميموني عزيزم:')

+امروز زيادي هارتم إكليلي شده بسمه ديگه:')

+واقعا نميخواستم بيام بنويسم،هنوز امادگي شو ندارم،فقط احساس كردم امروزم خيلي شلوغ بود،كلافه بودم،نوشتم ك ذهنم خلوت شه،فقط اميدوارم پاكش نكنم...

16:08

داره میاد...

اون فاطمه ای که درونم پنهان شده بود بالاخره داره خودشو نشون میده

تو شخصیتم تاثیر میذاره

حسش میکنم...

و ازش میترسم

خدا نجاتم بده خب

مگه نمیبینی دارم دیوونه میشم؟😂

هعی بیخیال

امتحانام داره شروع میشه و خب قطعاااا من هدفم خیلی بالاست صو

باید بشینم مثه چی درس بخونم

ولییییی

اول جزیره رو ببینم بعد درس😂

دو هفتس نشده ببینم

پیش به سوی خونه خاله😂

.

.

.

+بعد نوشت:اقا ساعت چهار و نیم رفتم بالا خونه خاله

تا ساعت هفت فقط داشتیم کنسرت میدیدیم😂

مثلاااا قرار بود جزیره رو ببینیم

فلش زدیم به تلویزیون و خب واقعااااا بزرگ بود تلویزیون

بعد چراغا رو خاموش کردیم صدا رو بلنددددد😂

خلاصه که خیلی حال داد

قربون پسرام بشید😂

همش پزشون رو به حسنا میدادم

میگفتم ببینش ماشالااااا قربونش بروووو افرین😂

21:02

با حانیه رفتم بیرون

هوا تاریکه تاریککک

سرده سرددد

منم که همیشه تیپ مشکی میزنم

آقا این چهارراه دم خونمون هم پاتوق موتوری هاست

پرهههه موتوریه کوووور

یدونشون داشت لهم میکرد...

به جا یا ابالفضل داد زدم:یا هفت تن آل بنگتن (پسرام هستن معرف حضورتون 😂)

+رفتیم کافه با حانی

حانی کاپوچینو سفارش داد من موکا:/

حانیه که نصف کاپوچینوشو بیشتر نخورد 😂

ولی من موکا مو خوردم

که ای کاش نمیخوردم 😐

یعنی تا الان که رسیدیم مزه تلخش تو حلقم بود😐😅

یه بار الینا (دخترداییم)واسم درست کرد بی نظیر بود

ولی این خیلی بد بود

و خب اصلا مهم نیست چون من عاشق فضای سبز کافه اش شدم

و اونجا از این به بعد پاتوقمه 😂

لشکریان مننن(گوشیم+نت شبانه روزی+پالتو دوست داشتنیم)

حملهههه 😂